طواف
طواف
بی پر و بال بدم غرقه در نار بدم
دل پریشان و غمین سر گریبان و رهین
پای در گل مانده چشم بر ره مانده
دست از پشت بسته دل بر قفل بسته
در بدر در پی هر کوچه و کوی و گذر
ظلمت و تاریکی لغزش و باریکی
دل هراسان بی تاب مو پریشان پر تاب
خسته و ژولیده اشکها بر دیده
در پی گمگشته نارها برگشته
++++++++++++++++++++
نوری از دم بدمید بر دل ما برمید
این دل خسته و زار بسته بر نور و نزار
همچو بری تشنه قاچ ها بر رشته
منتظر از ان نور بال ها زد از دور
دستها باز نمود عشق آغاز نمود
در درون آغوش نور را کردش نوش
+++++++++++++++++++++++
از پی مروه صفا رفت و آمد هر بار
جز سراب هیچ نیافت همه پر پیچ بیافت
سنگ ریزه برداشت بهر رمی ، وی پرداخت
سنگها نا نداشت سنگ والا برداشت
با شتابی بی حد زد بسوی آن شد
جمره را رمی نمود بند از پای ربود
رفت بر قربانگاه پَر سوی ارامگاه
نفس خود لخت نمود گردنش باز نمود
کرد آن سلاخی بهر حق قربانی
بسم الله بگفت خون آن پاک بسفت
وانگاه گشت رها داد خونش به بها
بهر طوف آمد پیش گشت بر خویشتن ،خویشِ
آنچنان طوف نمود گوییا موج ببود
باز بالا بالا رفت سوی اولی
طوفی بس بی حد برد او را بر مد
گردش و گردش او هر قدم رشد ببود
رشد سوی والا با هدف بی رویا
هر گردید سپر طوف ها محدود تر
عاقبت آن بالا گشت همدم مولا
بر هدف تا که رسد مدتها بشود
+++++++++++++++++++++++++
حسی بیگانه، عجیب در درونش پیچید
نی رها بود ز غم نی سری داشت به غم
نی اسیر بندی نی رها از بندی
گرم و داغ و سوزان سرد و یخ، یخبندان
گیج و مات و مبهوت بنگ و نالان ، فرتوت
کودکی بس چالاک نو جوانی بی باک
یک طرف پای به بند یک طرف سر آزاد
در وجودش گرداب موج می زد با تاب
شهر آشوبی بود هر طرف مویی بود
رشته مویی پر تاب بهر وی با تالاب
گشت دورش با ناز پیچ خورد وی را باز
دور تا دور پیچید سوی دلدار کشید
دیگرش عار نبود بهر خود خار نبود
هر چه بود هر چه شنود همگی حکم ببود
حکم بر جان بخرید حکمتی چون که بدید
دست و پای بسته به جان چشم و گوش حلقه به کان
تن بی تن بنمود جان بر کف بنهاد
همه تسلیم ببود همه تسلیم ببود
وانگه آمد بر یاد یاد باد آن با نام
که بفرمود ز دل
رسد آدمی به جایی که به جز خدا نباشد
بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت






